قانون 5 ثانیه

مل رابینز در کتاب جدبدش به نام قانون ۵ ثانیه ،توضیح داده که چطور میتونید زندگیتون رو فورا تغییر دهید. در نوشته زندگی تان را با قانون ۵ ثانیه متحول کنید نیز می توانید ویدئوی قانون ۵ ثانیه را از زبان خود مل رابینز بشنوید.

خانمی به اسم کریستین در یک جلسه ی کاری است. رئیسشون این جلسه رو تشکیل داده تا تصمیم هایی بگیرن که به کسب و کارشون کمک کنه.این تصمیم به ۲ تا کمپانی بستگی داره و تصمیم نهایی هفته ی آینده گرفته خواد شد. کریستین داره نوت برمیداره و گوش میکنه که یک دفعه به یک ایده ای تو ذهنش فکر میکنه،ایده ای که میگه: اگر یک اسنپ چت ژئوفیلتر شفارسی بسازیم و در چشم انداز ساختمان اداری قرارش بدیم چی میشه؟همه در ساختمان با استفاده از اسنپ چت میتونند ببیننش و این کلی همهمه ای راجع به شرکت ما به پا میکنه.ذهن او شروع به فکر راجع به تمام کارای باحالی که میتونند انجام بدن کرد.بحث و صحبت میان همکاران داره کم میشه و معاون توسعه ی کسب و کار میگه:همه ی اینها پیشنهاد های فوق العاده ای هستند،کسی دیگه پیشنهادی نداره؟ کریستین باید تصمیم بگیره و این کار رو تا ۵ ثانیه ی دیگه انجام میده.

اون میدونه باید بپره وسط حرف بقیه اما فکر کردن رو تمام نمیکنه.آیا این ایده دیوانه وار به نظر میاد؟اخه هیچکس دیگه ای حتی چیزی نزدیک به این پیشنهاد نکرد.از عصبی بودن حالت نشستنش رو عوض میکنه.دیلیلی وجود داره که کس دیگه ای به اسنپچت اشاره نکرد؟حالا داره از خودش میپرسه که اصلا باید این ایده اش رو بیان کنه یا نه.

قانون ۵ ثانیه

تا پنج ثانیه ی دیگه کریستین تصمیم میگیره که یا سکوت کنه،که این سکوت عادت او هنگام کار خواهد شد یا جرات حرف زندن پیدا میکنه.

هدف کریستین اینه که در کارش پیشرفت کنه اما او نگرانه اینه که اگر نقش های اجراییش رو بهتر نکنه،از پس نقش های بزرگتر بر نمیاد.او مدت زیادی صرف کرد تا بفهمه چیکار باید بکنه و داره با توانایی هاش کل انجار میره تا این کار رو انجام بده.اعتماد به نفسش داره پایین میاد.

او کتاب های زیادی خونده و در کنفرانس زنان حضور پیدا کرده و مشتاقانه به حرف های مربی اش گوش داده،و توانا بودن رو در خانه در  آینه تمرین کرده.به لطف تمام این مطالعات و تحقیقات،کریستین میدونه که باید ایده های استراتژیک به اشتراک بگذاره، پیشگام باشه،حرف بزنه و برای پروژه هایی که اورا به چالش میکشد یه خودی نشون بده و داوطلب باشه.او همچنین میدونه که چرا باید این کار هارو انجام بده.

احتمالا دارید از خودتون میپرسید،واقعا چرا وقتی کریستین چنین شانسی داره،حرف نمیزنه؟ سوال خوبیه

جواب آسونه،او تسلیم احساساتش داره میشه.کریستین با خودش کلنجار نمیره که حرف بزنه.داره با شک و دو دلی هاش کلنجار میره.کریستین میدونه چطوری در یک جلسه صحبت کنه اما چیزی که نمیدونه اینه چطور با احساساتی که مانع اش میشند بجنگه.

اگر تابحال از خودتون پرسیدید که چرا اینقدر سخته خودتون رو مجبور به انجام کاری کنید که مشکلتون رو حل میکنه و وضع زندگیتون رو بهتر میکنه،جوابش اینه که بخاطر احساساتتون نمیتونید این کار رو انجام بدید.هیچکدوم از ما این موضوع رو درک نمیکنیم اما، اکثر ما تصمیم هامون رو با احساساتمون میگیریم نه بر اساس منطق،هدف،رویا یا قلبمون.

در این لحظه،احساسات ما با چیزی که برای ما بهتره،هم سو نیستند.مطالعات نشان دادند که ما بجای انتخاب چیزی که میدونیم در بلند مدت باعث بهتر شدن ما میشود،  کاری رو انتخاب میکنیم که احساس خوب یا آسون بودن به ما میده

زمانی که متوجه شید احساسات شما مشکل شماست،اون زمانه که این توانایی رو دارید احساساتتون رو شکست بدید.

ببنید چقدر زود احساسات کریستین درجلسه افزایش یافت.کمتر از ۵ ثانیه ذهنش پر از شک و شبهه شد.این برای همه ی ما اتفاق میوفته.زمانی که بفهمید با نقشی که احساسات درون شما دارند چطور تصمیم بگیرید،اون موقع است که میتونید این احساسات رو شکست بدید.اینجا یک سری چیز هست که باید بدونید:

ما دوست داریم فکر کنیم که هنگام تصمیم گرفتن از منطقمون استفاده میکنیم و هدفمون رو در نظر میگیریم،اما موضوع این نیست. با توجه به حرف های آنتونیو داماسیو، متخصص علوم اعصاب و نورولوژیست،این احساسات ماست که ۹۵ درصد مواقع برای ما تصمیم میگیرند.قبل از فکر کردن احساس میکنید،قبل از عمل کردن احساس میکنید. همونطور که داماسیو گفت:انسان ها ماشین احساس هستند که فکر میکنند، نه ماشین های فکر که احساس هم میکنند.و در نهایت شما بر اساس احساس،تصمیم میگیرید

داماسیو روی انسان هایی که مشکل مغزی دارند و هیچ احساسی ندارند آزمایشی انجام داد و به یک نتیجه ی جالبی رسید که هیچکدوم از این افراد نمیتونند تصمیم بگیرند،اونا فقط میتونند کارهایی که باید انجام بدن و سود و ضررش رو به صورت منطقی توصیف کنند.کار آسونیه که تصمیم بگیری چی بخوری

کشفیات داماسیو خیلی موضوع مهمیه که درکش کنید.هرسری که باید یک تصمیم بگیریم،سود و زیان انتخابمون رو حساب میکنیم اما در نهایت بر اساس احساساتمون تصمیم میگیریم.این اتفاق کمتر از ۱ ثانیه رخ میده و بخاطره همینه که هیچکدوم از ما به چیزی که میخوایم نمیرسیم.

مثلا زمانی که از خودتون میپرسید میخوام  چی بخورم؟در اصل دارید از خودتون میپرسید دوست دارم چی بخورم؟کریستین هم دقیقا داشت همین کار رو انجام میداد چون از خودش نمیپرسید “آیا باید ایده ام رو به اشتراک بگذارم؟” و به صورت ناخود آگاه میپرسید”آیا حسش هسست ایده ام رو به اشتراک بگذارم؟” و بین این ۲ سوال فرق زیادی هست

تغییر سخته،ما به صورت منطقی میدونیم چیکار باید کنیم اما احساس ما راجع به این کار،برای ما تصمیم میگیره.احساس شما قبل از اینکه بفهمید چی شده،برای شما تصمیم میگیره.چیزی که در آنه واحد احساس میکنید هیچوقت هم سوی اهداف و رویاهای شما نیست.اگر فقط کاری رو انجام بدید که احساس میکنید،هرگز به چیزی که میخواین نمیرسید.

باید یاد بگیرید چطور احساس و عمل رو از هم جدا کنید.قانون ۵ ثانیه  یک ابزار قابل توجه در این زمینه است

تحقیقاتم رو راجع به قانون ۵ ثانیه  در سال ۲۰۰۹ شروع کردم،اون موقع ۴۱ سالم بود و کلی مشکل با بی پولی،کار و ازدواجم داشتم.هر روز صبح که بیدار میشدم احساس وحشت داشتم.

آیا تابحال این احساس رو داشتید؟بدترین احساس ممکنه.ماه ها غرق در مشکلاتم بودم،زمانی که ۶ صبح ساعت زنگ میخورد،دراز میکشیدم و به روزی که در پیش داشتم فکر میکردم.مشکلاتی مثل کرایه خونه،حساب خالی،شغلی که توش موفق نشدم ،اینکه چقدر همسرم رو نا امید کردم و …و بعد هشدار دوباره میذاشتم و میخوابیدم ،اما نه یک بار و دو بار

و دلیل اینکه از تخت بیرون نمیومدم خیلی ساده بود،چون حسش نبود.و بعد ها فهمیدم من در شرایطی بودم که دانشمندان اسمش رو گذاشتند حلقه ی عادت.من هر روز صبح  بارها و بارها دکمه ی هشدار دوباره رو فشار میدادم  و این عادت دیگه داخل مغز من کد گذاری شده بود.

بعد یک شب همه چیز عوض شد.زمانی که تبلیغاتی تلویزیونی توجه ام رو جلب میکردن ن تلویزیون رو خاموش میکردم و میخوابیدم.عکس یک تخته پرش روی دیوار بود،من میتونستم اون صدای معروف که میگه۱-۲-۳-۴-۵ آتش رو بشنوم و بعدش آسمان پر دود میشد و موشک پرتاب مشید.با خودم فکر کردم که باید  فردا مثل موشک از تخت بیام بیرون.باید تند حرکت کنم و وقتی برای حرف زدن با خودم ندازم،این فقط یک غریزه بود که من خیلی راحت تونستم بذارمش کنار.

صبح روز بعدش،ساعت ۶،ساعت زنگ خورد و اولین چیزی که احساس کردم،احساس ترس بود.تاریک و سرد و زمستان بود و من نمیخواستم بیدار شم،بعدش به پرتاب موشک فکر کردم و فورا احساس کردم که احمق هستم،بعدش کارهایی رو انجام دادم که هیچوقت انجام نداده بودم

احساسم رو نادیده گرفتم و به چیزی فکر نکردم و فقط کاری رو انجام دادم که باید انجام میدادم.

به جای اینکه دکمه ی هشدار دوباره رو فشار بدم،از ۵ به ۱ شمردم.

و بعدش بلند شدم،دقیقا اون زمان بود که قانون ۵ ثانیه رو کشف کردم

زمانی که احساس خستگی میکنید و تصمیم میگیرید پا نشید،از ۵ تا ۱ بشمرید و بعدش میتونید خودتون رو مجبور به بلند کردن کنید.اگر حسش نیست که لیست کارهایی که روی میزتون هست رو انجام بدید از ۵ تا ۱ بشمرید و بعدش میتونید خودتون رو مجبور به شروع کنید.اگر احساس بی ارزش بودن میکنید و تصمیم گرفتید بیان نکنید واقعا چی فکر میکنید،از ۵ تا ۱ بشمرید و بعدش خودتون رو مجبور کنید بیانش کنید.اگر یاد نگیرید چطور از شر احساساتتون برای انجام کار ها خلاص بشید،هیچوقت به توان واقعیتون نخواهید رسید

به این صورته که چطوری احساسات شمارو رو از تغییر کردن باز میدارند:

وقتی از توجه کردن به اینکه چه احساسی دارید دست میکشید، از حرکت کردن به سمت هدفت می ایستید.وقتی که تردید کنید، شروع میکنید به فکر کردن درباره چیزهایی که لازمه انجام بدید، مزایا و معایب رو میسنجید،به احساسی که درباره انجام آن کار دارید توجه میکنید و درباره انجام دادنش با خودتون حرف میزنید

دارید با توانایی هاتون میجنگید تا رژیم بمونید،بوم کسب و کار ایجاد کنید،ازدواج شکست خورده رو درست کنید،زندگیتون رو از نو بسازید،به هدف فروشی که میخواین برسید و از یک مدیر بد برنده شوید.شما دارید راجع به انجام این کار ها با احساستون کل انجار میرید.

توانایی شما برای تغییر زندگیتون،خیلی بیشتر از احساستونه.

شما نمی تونید احساستون رو کنترل کنید اما همیشه میتونید انتخاب کنید چطور رفتار کنید.تا حالا فکر کردید چطور ورزشکار های حرفه ای این همه موفقیت بدست میارند؟ قسمتی از موفقیتشون بخاطر استعداد و تمرین کردنه اما یکی دیگه از عوامل کلیدی،مهارتیه که در زندگیمون باید داشته باشیم،مثلا:مثلا توانایی کنار زدن احساس و هل دادن بدن و دهانمون برای حرکت و حرف زدن.

شاید بازی کن ها در دست چهارم فوتبال احساس خستگی کنند اما مثله خسته ها رفتار نمیکنند.احساسات صرفا یک پیشنهاد هستند،پیشنهادی که بزرگترین ورزشکاران و گروه ها ردش میکنند.برای تغییر ایجاد کردن،شماهم باید همین کار رو کنید.باید احساساتتون رو نپذیرید و در هر صورت کارتون رو انجام بدید.

همه با احساس شک و دودلی هاشون کشمکش دارند. و این حقیقت داره که بزرگترین اشتباهی که میتونید مرتکب شید اینه که دروغ های که احساستون بهتون میگه رو باور کنید.برای انجام کاری منتظر نمونید تا اول احساسش کنید.

بیاین برگردیم به همون جلسه ای که کریستین باید یک تصمیمی میگرفت.تا زمانی که شک داشت،فقط سرش رو میبرد پایین و به نوت هاش نگاه میکرد و میگفت هیچی.و در زمانی که ۵ ثانیه تمام شد،اگر یکی از همکارانش اینده ی مشابه های رو ارائه میداد،او تمام بعد از ظهرش رو صرف کتک زدن خودش میکرد چون حرف نزد.

اما کریستین امروز کار متفاوتی انجام میده.او از کارهایی که داره انجام میده میترسه و میتونه احساس کنه که زمانی که ذهنش باهاش کل انجار میره میتونه احساس کنه که ۵ ثانیه اش داره به پایان میرسه. زمانی که داشت قانون رو اعمال می کرد، استرس زیادی داشت

او آروم در ذهنش  شروع به شمردن از ۵ به ۱ میکند تا شک و دودلی را ازبین ببرد.این شمردن الگوی طبیعیه عادت او را از بین میبرد،حواسش رو از ترس دور میکنه و  لحظه ای از اقدام عمدی ایجاد می کند.با اظهار کنترل کردن در اون لحظه،او قشر اول جمجعه اش رو فعال میکنه،در نتیجه او میتونه افکارش رو بیان کنه و دست به کار شه.بعدش او زبان باز کرد و گفت:من یک نظر دارم

همه برگشتند و نگاش کردند و کریستین احساس کرد که ممکنه همین الان بیوفته بمیره.

او خودش رو مجبور به ادامه دادن کرد.کمرش رو راست کرد و فاصله ی بین آرنجش رو بیشتر کرد و نظرش رو بیان کرد

همه به نظر گوش کردند و چندتا سوال پرسیدند و رئیسش گفت:مرسی کریستین. پیشنهاد جالبی بود،کس دیگه ای نظری نداره؟خارج از بدن کریستین اتفاقی نیوفتاد اما کریستین از درون احساس کرد زندگیش تغییر کرد.او شجاعتی رو پیدا کرد که برای کار کردن نیاز داشت تا شخصی بشه که میخواد.

نکته ی حرف ما این نیست که حرف کریستین مهم نیست.نکته اینه که حرفی رو زد که این لحظه رو قدرتمند و مهم میکنه. به اشتراک گذاشتن کمپین رسانه های اجتماعی،چیز هایی مهمتر از  استراتژی بازاریابی شرکت رو عوض کرد.این کار کریستین رو تغییر داد.نه تنها رفتار کریستین تغییر کرد بلکه دیدش به خودش هم عوض شد.این کار حتی طرز فکر کریستین هم عوض کرد.و فقط با حرکت بعد از ۵ ثانیه شما میتونید اعتماد به نفستون رو بالا ببرید.

او از این قانون استفاده کرد تا به عمق وجود خودش دسترسی پیدا کنه و کمی جرات پیدا کنه.کریستین با صحبت کردن،دقیقا زمانی که میتونست ساکت بشه و عقب بکشه،به خودش ثابت کرد که به اندازه ی کافی برای مشارکت در ایده های کاری خوب و باهوش است.

قدم کوچک ولی مهمی بود که شجاعت میخواست.اصل این قانون روش ریسک کردن و توانایی او برای انجام نصیحتی بود که همه ی ما میدونیم جواب میده.

این قانون ابزاری است که تغییرات فوری در رفتار ایجاد میکند.دقیقا همونطور که کریستین با عمل کردن این توانایی رو پیدا کرد که احساساتی رو شکست بده که مانع او و باعث تسلیم شدنش در کار میشد.کریستین هرچی بیشتر از این قانون برای بیان ایده هایش استفاده کند،اعتماد به نفس بیشتری پیدا خواهد کرد..

اعتماد به نفس مهارتی است که با عمل کردن بدست میاد. تیموتی ویلسون، روانشناس اجتماعی، درباره مداخله روانی که به  زمان ارسطو برمیگردد، می نویسد:کار های خوب انجام بده،انسان خوبی باش.این موضوع ابتدا روی تغییر کردن رفتار افراد  ثابت شده است ، که  براساس انواع کارهایی که انجام میدهند،خود ادراکی شان بطور متناوب درباره ی شخصی که هستند تغییر میکند

دقیقا بخاطر همینه که قانون ۵ ثانیه،دوست شماست.این قانون ابزاری است برای تغییر رفتار و عملی که هم سوی تعهدات و هدف های شماست.این قانون ابزاری برای فکر کردن نیست و اگر در پایان روز میخواین زندگیتون رو عوض کنید،کارهایی بیشتر از فکر کردن وجود داره که باید انجام بدید.

ویلسون با صراحت کامل موافقت کرد و گفت:افکار ما احمق نیستند.اینطور نیست که فقط به ذهنتون بگید مثبت فکر کن یا بیشتر همراهیش کنید.شما باید کارهایی بیشتر از همکاری انجام بدید و برید تو دل احساساتی که مانع پیشرفت شما هستند و سخت تلاش کنید تا عادت هایی که شمارو عقب میکشند رو از بین ببرید.و بعدش باید تمام این عادت های تخریب کننده رو با عادت هایی که به شما شجاعت میدهند تغییر دهید.

در جلسه ی بعدی،کریستین هر روز باید تمرین شجاعت کنه و حرف هایی برای گفتن داشته باشه،او احساس ناراحتی و عدم اطمینان خواهد داشت.شک خواهد داشت که نظرش رو بیان کنه یا نه و بعد از کمی دو دلی احساس مقاومت خواهد کرد.اون لحظه،لحظه ی فشاره.لحظه ای است که ارزش ها و اهدافتون هم سو خواند شد. اما احساساتتون نه به شما خواهند گفت.کریستین باید از قانون ۵ ثانیه استفاده کنه تا خودش رو مجبور به حرف زدن کنه.

کریستین هرچی بیشتر از این قانون استفاده کنه،خیلی سریع تر میتونه عادت سکوت کردن در جلسات رو از بین ببره و عادت های جدیدی از قبیل شجاعت جایگزین انها کنه.او هرچی بیشتر خود واقعیش رو نشون بده و ایده های درونیش رو بیان کنه،بیشتر سر زنده و توانمند و اجتماعی خواهد شد.

اگر ترسیدید،از ۵ به ۱ بشمارید و بعدش شجاعانه رفتار کنید.

اگر ترسیدید،از ۵ به ۱ بشمارید و بعدش شجاعانه رفتار کنید.شجاعت یک انتخاب هر روزی است.اون ۵ ثانیه ای که تصمیم میگیرید چیکار کنید،کارهایی رو دنبال کنید و حرف هایی رو بزنید که واقعا براتون مهم هستند. بخاطره همینه که یک پیوند قوی بین شجاعت و اعتماد به نفس وجود داره.هرموقع که با شک مواجه شدید با شمارش معکوس ۵ به ۱ از شر این شک خلاص شید تا به خودتون ثابت کنید که توانا هستید.هر زمان که از ۵ تا ۱ میشمارید و هرطور شده ترس رو شکست میدید،اون زمانه که توانایی درونیتون رو نشان میدید.هر زمان که از ۵ تا ۱ میشمرید و  بهانه هارو شکست میدید، عظمت درونتان را می بینید که می خواهد شنیده شود.
با حرکت های کوچک و شجاعانه است که اعتماد به نفس بالا میرود.

بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط خودساخته
بارگذاری در آرشیو مطالب

ما عاشق خواندن نظرات شما هستیم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی

چگونه مشکلات و مسائل ارتباط عاطفی خود را حل کنیم؟

روابط عاطفی از پیچیده ترین روابط انسانی هستند. خیلی از ما علیرغم عشق و علاقه ای که نسبت به…